منوچهر خان حكيم

253

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

چون اسكندر تمام مطالعه كرد ، افلاطون را به دعاى خير ياد كرد و آن پرنيان را در « 1 » ديده گذاشته ، در جاى خود نهاد و به خزانه‌دار سپرد . پس طبل و نفير به موجبى كه افلاطون فرموده بود ترتيب داده ، آب و آذوقه آماده كرده ؛ ساعت سعد ، حكيم ارسطو اختيار كرد و خسرو هفت كشور از ملك ختا رايت فتح آيت را به جانب بيابان قضا و قدر تحريك داد . اما از آن جانب خبر به دمّامه دادند كه اسكندر از ملك روسيا « 2 » متوجّه بيابان قضا و قدر شده ، دمّامه اراده كرد كه خود را به صورت بدعى « 3 » كرده سر راه بر لشكر اسكندر بگيرد و حلقه در گوش او كشد . او را شاگردى بود به نام عشيرهء جادو ؛ از جاى خود برخاست و در برابر او سر فرود آورده گفت : اگر رخصت بانو باشد ، تو را نبايد زحمت كشيد كه كمينه مىرود سر راه بر ايشان گرفته ، هنگامهء پادشاهى او را بر هم مىزنم . دمّامه عشيره را رخصت داد ، پس آن ملعونه بدر رفته ، در سر راه اسكندر ، سحر خود آشكار كرد . اما راوى گويد كه چون خداپرستان صد فرسخ آن بيابان را طى كردند ، از دور ميلى نمودار شد . اسكندر گفت : اى دلاوران ! افلاطون حكيم احوالات اين بيابان را در وصيّت‌نامه قيد كرده بود و از ميل [ كه ] سر راه باشد ، ايما نكرده بود ؛ آيا اين چگونه حالى باشد ؟ القصه ، كه در نزديكى آن ميل فرود آمدند . امّا شهزاده عبد الحميد و محمد شيرزاد و چند نفر نوجوان متوجّه آن ميل شدند كه از چگونگى آن آگاه شوند . چون رسيدند ميلى را ديدند كه مرغى از هفت جوش بر سر آن نشسته است . چون شهزاده نزديك‌تر رفت ديد كه صدايى از آن مرغ برآمد و مانند مدوّر گردان به چرخ افتاد . اژدهايى از زير بال آن مرغ نمودار شد ، پيچان پيچان از فراز آن ميل به جانب نشيب آمده ، حمله بر شهزاده كرد . همين‌كه عبد الحميد رفت به مدافعهء آن بپردازد ، آن اژدها جستن كرده شهزاده را به دم دركشيد . چون محمد شيرزاد آن حال را مشاهده كرد ، دست به تير كرده در بهر كمان

--> ( 1 ) . ظاهرا : بر . ( 2 ) . كذا . ( 3 ) . ظاهرا : بديعى .